محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3433

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : پس از آن ازارقه به قوم بانگ مىزدند كه اى دشمنان خدا ، ابو هريرهء بانگ زن چه شد ؟ و آنها بانگ مىزدند كه اى دشمنان خدا چيزيش نيست . پس از آن ابو هريره بهى يافت و باز به نبرد خوارج برون شد كه به دو مىگفتند : « اى دشمن خدا اميد داشتيم كه ترا پيش مادرت فرستاده باشيم » ابو هريره گفت : « اى فاسقان ، چرا از مادرم سخن مىكنيد . » خوارج مىگفتند : « در مورد مادرش خشم مىآورد ، به زودى پيش او مىرود » گويد : ياران ابو هريره به دو گفتند : « واى تو ، مقصودشان جهنم است » و چون متوجه شد گفت : « اى دشمنان خدا چه ناسپاسيد كه از مادرتان بيزارى مىكنيد ، اين مادر شماست كه سوى آن مىرويد » گويد : خوارج محاصره را چند ماه ادامه دادند كه چهار پايان محصوران تلف شد و آذوقه شان تمام شد و به سختى افتادند ، پس عتاب بن ورقاء آنها را پيش خواند و حمد خدا گفت و ثناى او كرد ، سپس گفت : « اما بعد ، اى مردم چنان كه مىبينيد به سختى افتاده‌ايد ، به خدا همين مانده كه يكيتان بر بستر خويش بميرد و برادرش بيايد و اگر بتواند او را به گور كند و باشد كه از اين كار بماند و او نيز بميرد و كس نباشد كه او را به گور كند يا بر او نماز كند ، از خدا بترسيد . شما اندك نيستيد كه نيرويتان در مقابل دشمن سبك باشد . يكه سواران شهر با شمايند و شما صلحاى قوم خويشيد ، تا حيات و نيرو داريد از آن پيش كه كسى از شما از فرط واماندگى ، سوى دشمن خويش نتواند رفت و كسى از شما در مقابل زنى كه سوى وى آيد و از سر جان بجنگد و صبورى كند و ثبات ورزد دفاع نتواند كرد به خدا اميدوارم اگر مردانه بجنگيد خدا بر آنها ظفرتان دهد و غلبه يابيد . » گويد : كسان از هر سو به وى بانگ زدند كه درست گفتى و صواب آوردى ما